تفکرات بلند بلند

تفکری در باب هویت_-فقط اگه خدا کمک کنه-_

تفکرات بلند بلند

تفکری در باب هویت_-فقط اگه خدا کمک کنه-_

خواستم بگویم کیستم و کجایم؛ دیدم اصلا مهم نیست، مهم اینست که او هست.
خواستم بگویم چه کاره ام و چه کرده ام؛ دیدم هیچ نکرده ام، هرچه کرده او کرده.
خواستم بگویم . . .
چه بگویم؟
اصلا چرا بگویم؟
هرچه بود گفتیم و حال اوست که باید بر کشته هایمان باران رحمت بباراند.
فقط یک دغدغه
هویت، گمشده امروز بشریت؛
شاید به زعم من
دعابفرمایید

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۲۴ دی ۹۲، ۲۳:۴۰ - مصطفی گرجی
    تندرو

پیوندهای روزانه

یک - دو - سه - پایان

دوشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۵۷ ب.ظ

یک پاپیون درشت قرمز روی کفش مشکی اش جلوه گری می کرد. پاشنه های کوتاه کفش را یک نوار باریک همرنگ پاپیون در آغوش گرفته بود. کفشها چندان نو به نظر نمی رسید ٬ اما خیلی تمیز بودند. جورابی به پا نداشت. سفیدی پوست پایش در همسایگی سیاهی پاچه شلوار خیلی به چشم می آمد. همه اش سعی می کرد روی پا را اندکی پنهان کند که چنین رخ ننمایند اما کفشها بی حیاتر از آن بودند که مجال چنین فعلی را به دخترک بدهند. مادرش می گفت:«تو جوانی٬ اشکالی ندارد که! همین که موهایت را بپوشانی کافی است٬ جوان باید جوانی کند.» اما دخترک دلش آرام نمی شد.

کیف قهوه ای اش را روی پا گذاشته و مشغول جزوه نویسی بود. چقدر این کار را دوست داشت! آخر می دانست که این جزوه آخر ترم حتما به دست مهرداد می رسد. جزوه هایش معروف بود اصلا٬ نزدیک ایام فرجه که می شد یک نسخه از آن را حتما در انتشارات دانشکده پیدا می کردی. این جزوه آخر ترم حتما به دست مهرداد می رسد! برای همین تا آنجا که می شد تمیز و خوش خط می نوشت. 

مهرداد هیچ وقت با او صحیت نکرده بود٬ فقط یک بار در ترم اول از او بابت ماجرای کلاس دکتر علمی عذر خواهی کرد. همان موقع بود که متوجه برق خاصی شد که در چشمان مهرداد خودنمایی می کرد. اما می دانست که مهرداد آنقدر ماخوذ به حیاست که رویش را ندارد مستقیما وارد عمل شود. هر وقت هم که دخترک خودش را به قسمی سر راه مهرداد قرار می داد با سر پایین مهرداد رو به رو می شد. همه زندگی دخترک شده بود مهرداد.

حالش از استاد به هم میخورد. مردک زشت خشک مغز جلف با آن شوخی های مسخره اش. سه ترم متوالی میشد که با او کلاس میگرفت. هر سه بار هم یک مبحث ارایه می کرد آن هم در سه درس متفاوت! اول و آخر صحبتش فحش به نظام و مسولین بود. اما دلش خوش بود. مهرداد همه اش سر به سر استاد میگذاشت. دخترک میدانست مهرداد برای به دست آوردن دل او همه اش در کلاس مزه میپراند. پسری جوان است دیگر٬ بلد نیست چگونه حرفش را بزند٬ مانده بود چگونه به مهرداد برساند که من همه جوره پایه ات هستم . . .

......................................................................................

آستینهای پیراهن چهارخانه اش را تا نیمه های ساعد بالا زده بود. دستانی گوشتی و ورزیده و البته پشم آلو! معلوم بود که روزهای زیادی را با این دستها زیر آفتاب طاقت فرسای تابستان شرجی شمال٬ دانه های برنج را به رنج درو می کرده است.

مرد جوان عاشق آقا بود. همه امیدش به این بود که با درس خواندن سنگی از جلوی پای انقلاب بردارد. کار در کنار درس خواندن اندکی سخت است. چه برسد به آنکه در کنارش به فعالیتهای دانشجویی بپردازی. زندگی سخت بود٬ اما اراده ی پولادین مرد جوان سختی نمی شناخت. «هیچ بدنی در مقابل آنچه که روح اراده آنرا می‌کند ناتوان نیست»

همیشه سر کلاس معذب بود. اصلا در کتش نمی رفت که چرندیات استاد را قبول کند. استاد یک طوری راجع به نظریه های اقتصاد مدیریت صحبت می کرد که انگار وحی منزل است. سر کلاسهای جناب دکتــــــر با استاد کلی کلنجار میرفت و به شوخی و جدی سعی داشت به استاد و همکلاسی ها بفهماند که همه چیز آن نیست که در دنیای کوچک آقای دکتر پرسه میزند. عادت نداشت جزوه بنویسد٬ منبع می خواند.

حواسش به همه کس بود. اصلا نمی توانست تحمل کند انسانی در رنج باشد. یک بار در ترمهای اول بود که در همین کل کل با یکی از اساتید بصورت ناخواسته به خانم محرابی تیکه ای اساسی انداخت. کل کلاس به آن بنده ی خدا خندیدند. اعصابش از دست خودش خرد شده بود. فردای آن روز با زبان روزه رفت سراغ خانم محرابی و از او پوزش خواست و طلب حلالیت کرد. آخر نمی شد که یک بنده خدا از دست او دلگیر باشد!

خدا از حق الناس نمی گذرد٬‌مگر برای غیر خدا هم می شود زندگی کرد؟

......................................................................................

چشمانی به درشتی یک سکه ی صد تومانی که در ظلمات نیمه شبش غرق می شدی٬ با این وجود دل را به دریا زده بود خیره خیره در آنها می نگریست. یک حس ناشناخته در دلش جولان میداد. نمی دانست اشتیاق است یا ترس! اما خیلی نزدیک به اضطراب بود. چاره ای نداشت٬ باید تا ته خط می رفت٬ دیگر طاقتش طاق شده بود.شوخی که نمی شد٬ ماجرا٬ ماجرای دل بود! چیزی نبود که بشود به راحتی از آن گذشت.

باید به او میرسید اما حریف خیلی قدر بود. هر وقت که میخواست دلدار را ببیند این قلدر نتراشیده با او سرشاخ می شد. اصلا نمی دانست حکمتش چیست که هر وقت به سمت دلدار می رفت او هم آنجا حاضر می شد. باید کاری می کرد. می دانست که میل دلبرش به اوست٬ وگرنه چه معنی داشت که هر روز دلبر لب پنجره بنشیند و جلوه گری کند.

آن روز هم مثل همیشه وقتی که عزم دیدار یار کرد قلدر داشت او را می پایید. دل را به دریا زد و به سمتش حرکت نمود. هرچه برسرعتش می افزود قلدر هم با آن بدن عضلانی و چشمان درشت و دریده با سرعتی بیشتر به سمتش می دوید. فریادی برآورد و دندانهایش را نمایان کرد. قلدر هم دندانهای سفید و تیزش را نشان داد. دلش به پنجه های قوی و تیزش خوش بود که ناگهان نگاهش به پنجه های قلدر افتاد! دست کمی از پنجه های خودش نداشت. وقت فکر کردن نبود. دیگر دو رقیب سرشاخ شده بودند. باید تصمیم می گرفت. می دانست که در چنین مرافعه هایی هر که ضربت اول را بزند پیروز است. خود را آماده خیزش نمود. به بدن چابک و عضلانی اش کش و قوس خاصی داد و در یک چشم به هم زدن به سمت قلدر هجوم برد . . .

تا مدتی پس از شنیده شدن صدای شکستن شیشه چیزی متوجه نمی شد. اندکی که گذشت به خود آمد. از قلدر و دلبر خبری نبود. خرده شیشه های شکسته همه جا پراکنده بود. زمین و زمان به سرخی خونی که از زخمهایش آمده بود رنگ آمیزی شده بود. با چشمان بی حالش فضای اتاق را به دنبال دلبر می کاوید. اما خبری از دلبر در آن سوی همیشگی نبود.

نسیمی خنک جسم نیمه جانش را میلرزاند. به سمت نسیم رویش را برگرداند. نور خورشید چمانش را می آزرد. در روشنای نور سایه ای شبیه دلبر توجهش را جلب نمود. دقیق تر نگریست. خود دلبر بود. با همان صندلی خمره ای که همیشه رویش می نشست. دور تا دور صورت زیبایش را گردنبندی از عقیق سرخ رنگ احاطه کرده بود. از قلدر خبری نبود.

نسیم دیگر تبدیل به تند باد گشته و گویی کمر دلبر از شدت باد خمیده. او میدانست که هیچ بادی توان خم نمودن کمر دلبر را ندارد٬ دلبر غمگین او بود. چشمانش را دیگر نمی توانست باز نگه دارد. خون زیادی از او رفته بود. کم کم تصویر دلبر تار می شد و تار می شد و تار می شد . . .

رقص مستانه باد در فضای اتاق آهنگی حزین می نواخت٬ گوشش از آهنگ باد پر شده بود٬ صدایی آمد!

به صدای شکستن گلدان می مانست. . .

نظرات  (۸)

۰۹ مهر ۹۲ ، ۰۸:۰۷ سید مهدی موسوی
سلام
قسمت سوم داستان را چند بار خوندم تا بفهمم. جالب بود.
به نظرم به جای برخی از واژه ها و جملات باید چیزهای دیگری انتخاب می کردی مثل: "که چنین رخ ننمایند"
راستی جرات می کنی از این داستان ها بنویسی؟ (((:
پاسخ:
جرات میخواد چیکار٬ تازه این خوبش بود:پی
مگه ما چیمون از امیرخانی کمتره؟
به نظرت چی بذارم جای "که چنین رخ ننمایند" که همینو برسونه؟!
سلام. از دومی بیشتر خوشم آمد...
خصوصا از شرح حالی که در ابتدا دادید...
موفق باشید...
یاعلی
پاسخ:
این سه با هم معنا دارد
شاید به زعم من!
سلام.
خوبه یه هنر مند از تمام ویژگی هاش استفاده کنه .

  حالا انشالله چند سال دیگه یه فیلم هم از اینا بساز ....

موفق باشید.
پاسخ:
ان شاالله 
۱۰ مهر ۹۲ ، ۰۹:۱۵ دانیال داودی
بر اساس واقعیته!!؟
پاسخ:
نچ
حقیقته!
حالا اگر امیرخانی بشی که خوبه. می ترسم مودب پور از آب در بیای.
۱۴ مهر ۹۲ ، ۱۲:۱۰ سجاد عبدی

نفرین بر آن محرم نامحرم

که زهر جفا را نه در جام تو

که در کام ما ریخت

شهادت جواد الائمه بر شما تسلیت باد...

▌║█║YA HOO 110©sajjadabdi ▌║█║

سلام
استفاده کردیم. خیلی وقت بود نیومده بودم وبلاگت
شاید رهایش از حصار خویش پهلوانان زیادی را از پا در آورده باشد.
ولی سید راست میگه انصافن جرأت میخواد.
بچه ی تان به سلامت اخوی در اسرع وقت از روی گاز برش دارین.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی